بی قراری...
بی قراری زعشق گله دارم، ای همه صبر و قرارم / مانده ام خیره به راهت تا بیایی انتظارم گفته بودی کار دلهامان جداست / باشد اما غصه ام از قصه ی فاصله هاست از دلم رفتی ولی دل مرده است / در سرم حال و هوای گریه است حال و روز من سیاه و غم شده / گریه هایم بی صدا، در گوشه ای مرهم شده زخمها خوردم از این حال و هوای عاشقی / بی صدا حرفها دارم از این دلدادگی تپش قلب من از هجر و فراغش مانده / گویی اینبار سر و پا شده ام درمانده لب گزم چیزی نگویم باز هم / تا که سر رسد پیمانه ام از هجر وغم ای خدایا این دل است از سنگ نیست / در سرم وهمی زصلح و جنگ نیست ای حبیبا جان من کاری بکن / معجزه حتی ش...
ادامه مطلب